سه‌شنبه، آبان ۲۶

من اینجا هم امنیت ندارم!!!

پ.ن.علاوه بر امنیت پارانویا هم ندارم!
معلم با خطی خوانا روی تخته نوشت: 
موضوع انشای این هفته : علم بهتر است یا ثروت؟
بچه ها برای چند لحظه به هم خیره شدند!
بعد شاتگانهاشونو کشیدن بیرون!
بنگگگگ
مغز معلم پاچید (!) رو تخته!!!
_ببین فیلم تو مایه های ماتریکس سراغ داری واسم بیاری؟
_اوووووه هزارتا
_ایول بابا کارت درسته ها...حالا اسم یکی شو بگو ببینم چی داری!
_ رزیدنت اویل !!!



پ.ن.احتمالا" خدایی نکرده منظورشون از اویل همون ایوِل بوده!

دوشنبه، آبان ۲۵

_وزیر اکرم؟!
[سکوت]
_وزیر اشرف؟!
[سکوت]
_وزیر اقدس؟!
[سکوت]
_آآآآآآ...وزیر اعظم؟!
_بله امپراطور؟
_مادرتو!!!
_بله؟ امپراطور؟!
_با این اسم گذاشتنش!

یکشنبه، آبان ۲۴

و در پس هر آسایش سختی قرار دادیم!
باشد تا سرویس شوید!!!

پ.ن.باور کن!!!

حرف اول...فقط واسه دل خودم می نویسم

با سلام
من موجودی هستم عجیب!
شاید یک صفحه باشم شایدم نباشم ولی اگر یک صفحه باشم هزاران چیز وجود دارد که من نیستم و این خیلی گیج کننده است!
مثلا اگر من یک صفحه باشم پس یک همزن برقی نیستم چون یک نفر که نمی تواند همزمان دو چیز باشد!چون اگربتوانم دو چیز باشم پس چرا نتوانم سه چیز یا مثلا هفت یا هزار چیز باشم؟!یعنی همه چیز من باشم یا بهتر بگویم من همه چیز باشم!
اما اگر من یک صفحه نباشم...
پس باید حداقل یکی از آن هزاران چیز دیگر که وجود دارند باشم مثلا می توانم یک آب پاش با ده سوراخ باشم!!!

اما من به گلها آب نمی دهم پس آب پاش نیستم!!!
شاید من موجود بسیار کوچکی هستم (حتی ریزتر از اتم و ذره های زیراتمی) که در مغز روی یک صندلی نشسته ام و از آنجا همه چیز را کنترل می کنم! خب البته همه چیز که نه...
مثلا نمی توانم جلوی گرسنگی ام را بگیرم یا یک روز کامل به دستشویی نروم و خیلی چیزهای دیگر هست که نمی توانم کنترل کنم (شاید بهتر باشد چیزهایی که میتوانم کنترل کنم را بنویسم بعد آنها را از تعداد کل اتفاقهایی که برایم افتاده کم کنم...که البته این کار غیرممکن است چون من نمی توانم کل اتفاقها را بشمارم و تازه بعد از این هم اتفاقات زیادی برایم می افتد !پس غیر ممکن است)
شاید هم من هیچکس نیستم شاید فقط یک صدا هستم یک صدای کاملا معمولی!
صدای یک انسان کاملا معمولی!
شاید...

پ.ن. تو هم یک انسان معمولی هستی که با همه فرق داری؟!